تبليغاتX
یادداشت های یک معدنچی

مقدمه ای بر پرونده سینمای وحشت دهه آغازین قرن ۲۱: قصابی در براتیسلاوا/نگاهی به سری فیلم های" اقامتگاه"HOSTEL، آثاری به یادماندنی در سینمای پساسادومازوخیستی، ساخته اِلی راث

"آری دوستِ من، من از طبیعت متنفرم. و دلیلِ نفرت من از آن روست که من آن را خوب میشناسم. با شناختِ اسرارِ دهشتناک او، لذّتی توصیفناپذیر در تقلید از اعمال شرور او احساس میکردم. اگر چه از طبیعت متنفرم اما از آن تقلید هم میکنم. دامهای مهلک او تنها برای ما پهن میشود. بگذار طبیعت را با تورِ خودش به دام بیاندازیم. طبیعت با معرفی معلولهایش، علتها را پنهان میسازد. پس من به تقلید از معلولها بسنده میکنم. من قادر به درک انگیزهای که خنجر را در دستانِ او قرار داده نیستم، اما توانستهام خنجر را از دستانش بگیرم و مانند طبیعت از آن خنجر استفاده کنم. " گفتار آلمانیAlmani شیمیدان در کنار کوه اِنتا Enta

شرارتِ فرد در برابر شرارتِ سیستم که البته وقوع اولی معلول وقوع دومی است و نه برعکس. به هر حال آن‎چه در این بحث حائز اهمیت است فقدانِ الگوی ابدی ازلی تخاصم بین مفهوم خیر و شر است. بحثی که البته کاملاً متناقض با این تفکر کلیشه‎ای است. یک تعریف جدید که عامدانه دست به تهی کردن یک بحث تاریخی از محور دیالکتیکی‎اش زده است. یک آرماگدونِ مسخ شده. تاکید افراطی بر روی این‎که شرارت بخشی از وجود انسان است. بخشی که بنا به تعریف جدید در مقابل کلِ مطلقی می‎ایستد که به عبارت دیگر وجود تکامل یافته‎ی خودش است. در این بین گاهاً فرد برای بقا نیاز به یکی شدن یا تعامل با همین سیستم کذایی دارد...

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 7:29 توسط رامین اعلایی

اعتماد بر نقد ساختاری یک متن هنری یعنی تایید کردن ضمنی لزومِ رعایت قوانین دست و پاگیرِ فلسفی. سخن گفتن از هماهنگی و هارمونی میان جز و کل و سپس ساختاری که در این میان با تعامل بین این دو مفهوم کذا بازتعریف می شود. بدیهی است که در چنین تعریفی که بیشتر شبیه به خط دهی است، عنصر تصادف در چارچوب متن هنری که حاصل تساهل هنرمند با محیط پیرامون اش است، به کلی نفی می شود. یعنی آنچه که به عبارتی دیگر با ساختار اصلی و تعیین شده ی متن هنری ارتباط چندانی ندارد. همین نیز بهانه ای می شود برای یک حذف اجباری که حاصل یک ایدئولوژی غلط است. یعنی یک قدرت بیرونی که همان تعاریفِ سنتی و تاریخ مصرف گذشته نیز شناسایی می گردد، سعی بر تزریقِ یک هارمونی بیهوده بر پیکر یک متن هنری می کند. گونه ای انسجام متحجر و دگماتیک که اندک خلاقیت های یک ذهن متفاوت را در نطفه خفه می کند.

این کلیتِ ساختاری از قبل تعیین شده که حاصل همان هارمونی بین عناصر ساختار متن هنری است، اگر به جای یک واقعیت بیرونی نیز شناخته شود رویکرد مخربانه تری نیز به خود می گیرد. به هر حال آنچه مبرهن است فقدان همیشگی یک بازنمایی مطلق از واقعیت بیرونی ست. آنچه که همواره بیشتر شبیه به یک برداشت ذهنی هنرمند از پیرامون اش است نه خلقِ آن. او پدیده را می بیند و سپس دست به تحریفش می زند. در این میان حتی اگر نگاه او کاملا بی طرفانه و دموکرات نیز ارزیابی شود، همین نفسِ حضور انتزاعی پدیده در ذهن او باعث مسخ آن در حین ارائه می گردد. به همین دلیل سخن گفتن از هارمونیِ کلیت ساختار متن هنری با کلیت ساختار اجتماعی، که همان واقعیت بیرونی ست، بیشتر شبیه به یک شوخی رندانه است. چنین چیزی محال است. یک متن هنری تنها زمانی به صورتِ خودآگاه به سمت یک برداشتِ از واقعیت گام برمی دارد که هنرمندش به آن چنین اجازه ای بدهد. اگر او نخواهد این نیز مقدور نمی باشد. کما اینکه هرگز نیز نخواهد توانست واقعیت را به طوری که آن گونه هست ترسیم کند. برای مثال  دوربین،که ابزار اصلی یک فیلمساز محسوب می شود، همواره و مطلقاً در اختیار نگاه خاص فیلمساز کذا بر محیط پیرامونش است. دوربین چون ابزاری دست ساز انسان است در اصل به صورتی انتزاعی وادار به این می شود که هم چون او ببینید. یعنی تبدیل شدن آن به یک حافظه ی مکانیکی که پدیده ی مقابلش را پس از ترکیب با ذهنیات کنترل کننده اش توامان ثبت می کند. غیر از این نیز امکان ندارد. برای همین نیز بحث هارمونی کلیت ساختار متن هنری با ساختار اجتماعی اساساً اشتباه است. و این درست زمانی مطرح می شود که هنوز بحث نگاه ساختاری به متن هنری به شدت جای شک دارد. عنصرِ تصادفی که عامدانه در این تعریف حذف می شود تا هارمونی کذایی ایجاد گردد و این عنصر همان عاملی ست که اساساً مدرنیسم هنری را باعث می شود...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط رامین اعلایی

می گوید بنیامین در مقاله ی اثر هنری در دوران تکثیر مکانیکی نوشته: "یکّه و منحصر به فرد بودن سینما به شکلی کاملاً متناقض حاصل غیر منحصر به فرد بودن آن است. یعنی محصولاتش به صورتی کاملاً خودانگیخته و متکثر، رها از قید زمان و مکان در دسترس است و چون این خود باعثِ فراوانی بالقوه می شود پس سینما به اجتماعی ترین و جمعی ترین هنر بَدَل می گردد"...مقاله ی بنیامین را خوانده ام. کاملاً منطقی نوشته که در دوران تکثیر مکانیکی هر انسانی این حق را دارد که بدونِ قید و شرط به فیلم در آید...این لحنِ متناقضش را هم خوب می فهمم. قطعاً که عامدانه نبوده. درست عین جایگاه الانِ من و نفر بغل دستی ام که لحظاتی پیش داشت با کلی آسمان ریسمان به هم بافتن، ثابت می کرد همانطوریکه از تماشای مکرر گنج قارون لذت برده، می تواند از دیدن مجدد پیرو خُله هم سرمست شود...باز رفته ام توی فکر و دستم ناخودآگاه رفته لای موهای سرم...پس این وسط تکلیف هنر دشوار چه می شود؟ البته اگر بتوان اصلاً هنر دشوار را تشخیص داد، وقتی که به قولِ آدورنو حتی این هنر نیز بالذات گرفتارِ در فرآیندهای سرمایه دارانه است...در همین لحظه نفر بغل دستیِ کذا با دستش می زند به پشتم. "رفیق، چایی ات یخ کرد" بعد دودِ سیگارش را سراسیمه وِل می دهد سمتم. البته ناغافل. وای خدای من. باز قرار است بوی سیگار بگیرم. گمانم برسم خانه دوباره باید بروم زیر دوشِ ادوکلن...من بهش می گویم غُسل. آخر پدر متوجه بوی سیگار بشود مکافات است. باز هم فکر می کند من سیگار کشیده ام. می آید توی اتاق و خیره می شود به چشمهایم. بعد سرش را به حالت تاسف تکان می دهد و می رود...دیگر چیزی ندارد که بگوید...فقط سکوت می کند...نمی خواهم بگویم کجا بوده ام...

******

دستانش دیگر به لرزه افتاده...از بس عصبانی ست. توی مسیر بازگشت تنها به این فکر کرده که چگونه اثر روی پرده را بکوبد...در ادامه اش می نویسد: " و هیچ کس فریاد نکشید جنایت...همه ی آن آثاری که از نوجوانی امان با دیدنشان قلبمان و نه زبانمان به لکنت  می افتاد، همه ی آن ترانه های باشکوه که در عصر اشتیاق های شورانگیز، نان روزانه امان بود، مشقمان و شادی امان...تکه پاره شد...دست هایشان یک طرف...پاهایشان یک طرف...چشمهایشان..." پُکِ عمیقی به سیگارِ برگ لای انگشتانش می زند و به نوشته های خودش چشم می دوزد..."ژرژ...ژرژ...شام حاضره" صدا از طبقه ی پایینِ خانه است. بی توجه می نویسد: "سینما یعنی تفریح بردگان، سرگرمی بی سوادان، برای موجوداتِ بیچاره ای که با کار و اضطراب تحمیق شده اند...منظره ای که هیچ کوششی را برای کشف بر نمی انگیزد...مضحک و بی معنی..." "ژرژ...ژرژ" این بار با صدای بلندتر از قبل...ژرژ که گویا عاصی شده باشد..." اَاَاَاَاَه...لعنتی...اومدم" با صدای بلند فریاد می زند...بعد بلند می شود و آهسته اتاق را ترک می کند. البته بعد از آنکه سیگارش را همان جا، روی میز لِه می کند...

******

یک بار در مسابقاتِ مشاعره ی دانشگاه، در جوابِ یکی از شرکت کنندگان که شعرش به حرفِ سین ختم شده بود، بلند خواندم: سیگار تیر هست، بدهم خدمتتان/امشب تا صبح بدنم تیر می کشد...سالن آمفی تئاتر از شدت هیجانِ پسرها یکهو منفجر شد. حتماً می گفتند اعلایی این بیت را از کجا آورد؟ راستش خودم هم نمی دانم. بیتِ دیگری به ذهنم نرسید. تازه از به درازا کشیدن مسابقه هم کلافه بودم...وقتی مشاعره تمام شد در حین خروج یکی از رفقا از پشت به شوخی گفت: "رفیق تو خودت که سیگار نمی کشی...فقط ما رو هوایی می کنی..."

******

چرا باورت نمی شود؟ من هرگز سیگار نکشیده ام...


پسانِوِشت1: منظور ژرژ دومه سیاستمدارِ محافظه کار دهه ی سیِ فرانسوی است که در نوشته هایش به شدت مخالف سینما بود. قضییه ی شام البته تخیل نویسنده است.

پسانِوِشت2: عکس، قطعاً که تزئینی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:25 توسط رامین اعلایی